قسمت 18

:: قسمت 18
[      گفتیم خب منطقیه دیگه، یک خانمی با این کمالات، بافتنی لاک قرمز، خوشگل عین ماه، ماهم که اونجور... باید عاشقش شیم دیگه
 از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم، هی نگاش کردیم، نشستیم رو به روش هی از دور پاییدیم، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم
 اما نحسی افتاده بود، هرچی آب میجستیم تشنگی گیرمون میومد
از روت خجالت میکشم، قولم رو شکستم، روم نشد بهت بگم، ده بار رفتم نگاهش کردم، تازه اینکه چیزی نیست، حرفم باهاش زدم، جدیا جوابم رو نداد، دیگه نگفتم بهت اینار رو...
 دلم درد نگرفته جمشید، نگران شدم چرا درد نگرفته، بهت قول داده بودم! درست، اما نمیتونستم ازش جدا شم، یا هی از دور نگاه کنم می با دیگران خورده و با ما سر گران دارد...
 امروز، گفتم بیام بهداری نشون بدم، تو دلم باشه خیالم راحته، هرجا میرم هست دیگه، دلبر رو... خیالت جمع، درد نمیکنه، فقط دیگه نمیشه دیدش...
 اخه دانی که چیست دولت ؟ دیدار یار دیدن! اما ندیدن بهتره از نبودنش...     ]

[...بوق ممتد...] حبیب اینا رو میگه و میمیره !
مرده از قبر بیرون می کشیم، پست کامل : اینجا
منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلقسمت 18
برچسب ها :

پرنده‌یِ پر کنده‌یِ سر بریده‌

:: پرنده‌یِ پر کنده‌یِ سر بریده‌

بهار بود. 

شاخه به پرنده گفت:

- اگر از تو بخواهم آواز نخوانی درباره من چه فکری خواهی کرد؟ 

پرنده دلباخته‌یِ شاخه بود. گفت: 

- فکری نخواهم کرد. همان کاری را می‌کنم که تو می‌خواهی! 

باد آمد و شاخه را تکان داد. پرنده نیز که بر شاخه نشسته بود تکان خورد. شاخه گفت: 

- امّا من به آوازِ تو دل‌بسته‌ام. اگر نخوانی دلگیر خواهم شد. آنگاه چه کنم؟ 

پرنده گفت: 

- چیزی شده است؟ 

شاخه گفت: 

- نگرانم، نگرانِ روزی که آوازِ دلربایِ تو، باعثِ جداییِ ما شود! 

پرنده گفت: 

- من برایِ تو می‌خوانم. اگر بخواهی برایِ تو سکوت می‌کنم. میانِ این خواندن و آن سکوت کردن تفاوتی نیست. 

شاخه گفت: 

- آوازِ تو همانقدر که نظر عشاق را جلب می‌کند، طمعِ صیادان را هم برمی‌انگیزد. اگر صیادی به صدایِ تو مایل شود و تو را از من جدا کند، در آتشِ فراقت خواهم سوخت. 

پرنده گفت: 

- فراق حالت ِ آن لحظه است که شخص به خود فکر کند، نه به معشوقش. ظاهرا این طور است که دارد به معشوقش فکر می‌کند اما برای خودش ناراحت است. نباید برای خود ناراحت بود. به این باد که تو را تکان می‌دهد نگاه کن! همین باد مرا هم تکان می‌دهد. من از تو جدا نیستم! 

شاخه گفت: 

- آیا زخمی را که گلوله بر بدنِ من جا گذاشت فراموش کرده‌ای؟ آن بار گلوله خطا رفت. اگر بار دیگر خطا نرود، من در دوریِ تو چه کنم؟

پرنده گفت: 

- آن روز من پرنده‌ای بودم مانند پرندگان دیگر. از خستگی و بی‌پناهی بر تو نشستم. شاید اگر از صدایِ گلوله نمی‌پریدم، تیری که به قصدِ من شلیک شده بود، تو را زخمی نمی‌کرد. آن روز فهمیدم دلِ من در تنِ تو می‌تپد و زخمِ قلبِ من بر تنِ تو حک شده است. آن گلوله و این باد، نشان می‌دهد میانِ من و تو فاصله‌ای نیست. اطمینان دارم سرنوشتِ من و تو یک چیز است! 

شاخه گفت: 

- دلتنگم. برایم بخوان!

***

فصل‌ها گذشتند. زمستان سختی رسید. برف همه جا را پوشانده بود. پرنده بر شاخه نشسته بود و با چشم بسته برایِ او ترانه می‌خواند که ناگهان لرزشی شدید آوازش را قطع کرد. هیزم‌شکنی آمده بود و شاخه را با تبر از درخت جدا می‌کرد. پرنده بال‌بال زد امّا هیزم‌شکن بی‌توجه به او، تبر می‌کوفت، تا سرانجام شاخه را قطع کرد و به دوش گرفت و میان برف و کولاک دور شد. غمی سنگین جانِ پرنده را چنگ گرفت، امّا ناگهان احساسی عجیب جایگزین آن غم شد. با خود فکر کرد: «من برای میوه و برگ و سایه به تو دل نبسته بودم. از تو میوه نمی‌خواستم. برگ نمی‌خواستم. سایه نمی‌خواستم. لانه نمی‌خواستم. من از تو چه چیزی می‌خواستم جز خودت. جز تو چیزی وجود ندارد. و تو نیز وجود نداری. حالا هم چیزی عوض نشده است. به تویی که وجود نداری عاشقم». سپس پرواز کرد و بالایِ سرِ هیزم‌شکن که سمتِ روستا می‌رفت، برای شاخه آواز خواند. 

***

هیزم‌شکن به خانه‌اش در روستا رسید. پرنده بر دیوار حیاط خانه‌ی هیزمشکن نشست و شاخه را دید که به انبارِ هیزم‌ها انداخته شد. هیزم‌شکن به خانه رفت و پرنده، پرواز کرد و از شکاف روی درِ انبار، داخل رفت. تاریکیِ محض انبار را گرفته بود، امّا پرنده برای دیدن شاخه‌اش به چشم احتیاج نداشت. ردِ بویِ شاخه را گرفت و او را پیدا کرد. با بال‌هایِ سرمازده‌اش شاخه را نوازش کرد و آرام برایِ او آواز خواند. شاخه که هنوز اندک رمقی در بدن داشت، به پرنده گفت: 

- دیگر جانی در بدنم نمانده دوستِ من. خودت را اذیت نکن، برو... 

پرنده گریست. اشکش در تاریکی روی شاخه چکید. 

شاخه گفت: 

- خواهش می‌کنم گریه نکن! 

پرنده گفت: 

- هیچ چیز نمی‌تواند مرا از تو جدا کند، مگر اینکه خودت بخواهی. چیزی عوض نشده است. من هنوز با توام و برایت آواز میخوانم... 

شاخه گفت: 

- امّا دیگر صدایِ مرا نخواهی شنید. به‌زودی بدنم سرد می‌شود و تبدیل به هیزمی بی‌جان خواهم شد. سکوتِ همیشگی‌ام تو را آزرده خواهد کرد. 

پرنده گفت: 

- همیشه وقتی برایت آواز می‌خواندم، سکوت می‌کردی، و گوش می‌سپردی تا آوازم را بشنوی. اگر برای همیشه سکوت کنی، تا ابد برایت خواهم خواند. 

شاخه گفت: -

دلِ مرا به درد نیاور دوستِ من. لطفاً اینجا را ترک کن!

پرنده گفت: 

- هر چه برای تو پیش بیاید برای من هم اتفاق خواهد افتاد. من پرنده‌ی ِ دلم هستم. دلم را چگونه ترک کنم؟ جایِ من تویی! کجا بروم؟ 

شاخه گفت: 

- به‌زودی می‌خشکم و هیزم‌شکن مرا خواهد سوزاند. اینجا نمان. آزار می‌بینی...

پرنده گفت: 

- می‌بینی؟ برف بند آمده و ماه در آسمان پیداست. نگاه کن! 

ماه از شکافِ روی درِ انبار پیدا بود. 

پرنده ادامه داد: 

- من و تو به ماه و آسمان می‌مانیم. اگر از کسی بخواهی ماه را ببیند، آسمان را هم خواهد دید. دیدن ِ ماه، بی‌ دیدن ِ آسمان ممکن نیست!

شاخه پاسخ نداد. جان از بدنش رفته بود. پرنده شروع به خواندن کرد. 

***

پرنده از انبار بیرون نمی‌آمد. حتی برای آب و غذا هم. در تاریکی روی شاخه نشسته بود و آواز می‌خواند. بهار رسیده بود. شاخه خشک و بی‌آب شده بود و پرنده، لاغر و کم‌جان. تاریکی سویِ چشمش را برده بود. بدن نحیفش توان تکان خوردن نداشت و از اندک رمقی که داشت، برای آواز خواندن استفاده می‌کرد تا روزی که در انبار گشوده شد و نور خورشید تاریکی را روشن کرد. هیزم‌شکن پرنده‌ای را دید که روی هیزمی نشسته است و با چشم بسته آواز می‌خواند. آرام و بااحتیاط سمتِ پرنده رفت و شالش را از کمرش گشود. پرنده تکان نمی‌خورد. آواز می‌خواند: "من تصویر ِ ماهم بر آب ِ برکه‌ای که تویی..."

هیزم‌شکن شال را روی پرنده انداخت. پرنده در تاریکی ِ توربافت ِ زیر شال، لای ِ تور ِ نور و نخ، ادامه می‌داد: 

"او که آب از تو بردارد ماه از تو بر می‌دارد... "

شاخه نیز به شال گیر کرده بود. پرنده می‌خواند: 

"او که به من نزدیک می‌شود به تو می‌رسد" 

هیزم‌شکن هر دو آنها را از انبار بیرون برد و همسرش را که در حیاط ِ خانه رخت می‌شست صدا کرد و گفت:

- تا من آتش درست می‌کنم، تو این حیوان را آماده کن. 

***

همسر هیزم‌شکن گردنِ پرنده را لبه‌یِ پنجره‌یِ آشپزخانه گذاشته بود و ساتورش را بالا برده بود. پرنده که همچنان آواز می‌خواند، پیش از آنکه ساتور بر گردنش فرود بیاید، هیزم‌شکن را دید که دستش را بالا برده بود تا با تبر، شاخه را تکه تکه کند. پرنده خواند: 

- برای پرنده‌ای که نمی‌خواهد پرواز کند/ وزنه‌ای‌ست بال/ که بر تن / سنگینی می‌کند 

همسر هیزمشکن ساتور را فرود آورد. در گلوگاه ِ سر ِ بریده‌ی‌ِ پرنده که بر حیاط گلی، افتاده بود آوازی سرگردان مانده بود: "شکم‌های گرسنه و جمجمه‌هایِ بی‌خرد / با قحطی و تنگدستی / دست به دست هم داده‌اند / تا مرا به یارم برسانند" 

***

هیزم‌شکن با کارد پوسته‌ی شاخه را جدا می‌کرد و به همسرش نگاه می‌کرد که در آشپزخانه ایستاده بود و با کارد پرهای پرنده را می‌کند. 

***

شاخه در آتش، زغال و گداخته شده بود. هیزم‌شکن با انبر تکه‌های شاخه‌ی زغال شده را زیر و رو کرد. همسر هیزم‌شکن با پرنده که تکه‌تکه به سیخ کشیده شده بود به حیاط آمد و سیخ را به همسرش داد. هیزمشکن سیخ را بر زغال‌ها نهاد. آب و چربیِ بدنِ قطعه قطعه پرنده، مانند اشک روی شاخه‌یِ زغال شده می‌افتاد، گویی می‌خواست با قطرات ِ آخر آبِ حیاتش، آتش را خاموش کند. شاخه نیز از هر قطره‌ای که از پرنده به روی تنِ گداخته‌اش می‌افتاد، لهیب می‌کشید و پر صدا دود می‌کرد، گویی نمی‌خواست پرنده بگرید.

***

آنچه هیزم‌شکن و همسرش می‌دیدند و می‌شنیدند، صدای کباب شدنِ پرنده و گل انداختنِ آتشِ زغال بود، امّا سنگ‌های دورادور آتش که گوش شنواتری داشتند، از آواز عاشقانه‌ای که پرنده‌یِ بریان شده و شاخه‌یِ سوخته می‌خواندند، داغ به دل می‌گرفتند و توانِ حرف زدن نداشتند. سنگ‌ها سکوت کرده بودند تا آواز آتش را بشنوند: 

عشق 

پرنده‌یِ پر کنده‌یِ سر بریده‌ای‌ست

که بر شاخه‌یِ آتش‌گرفته‌اش 

می‌نشیند و ترانه‌خوان

بریان می‌شود 


منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلپرنده‌یِ پر کنده‌یِ سر بریده‌
برچسب ها : پرنده ,شاخه ,هیزم‌شکن ,آواز ,امّا ,تکان ,آواز می‌خواند ,شاخه نشسته ,انبار بیرون ,همسر هیزم‌شکن ,بالا برده

در این ساعت ِ شب

:: در این ساعت ِ شب

در این ساعت ِ شب ، تو باید خفته باشی . در پیراهن صورتی خوابت و حتم دارم پادشاه هفتم در همین لحظه از تو خواستگاری می کند . همیشه از شاه ها بدم می آمده !

نه به خاطر زبان چاپلوس فارسی ، که کاسه لیسانه ، هرکار ِ بزرگی را ، شاه لقب داده است: مثل ِ شاه کار و شاه راه و شاه کلید و نه به خاطر تاریخی که زیر چکمه شاهان بنا شده..

از شاه ها شکایت داشته ام ، چرا که هفت تایشان هرشب به خواب می آیند ، و تو شاعری عاشق را که به جرم ننوشتن مدیحه در سیاه چال قصرهاشان زندانی ست از خاطر می بری...

در این ساعت ِ شب ، تو باید خفته باشی ، با لبخندی که ارثیه ی عروسک کوکی توست بر لبهایت و نسیمی که از دریچه می وزد . چند تار مو را بر پیشانی ات به رقص در آورده است...

تو خفته ای بودن شک ، که من خیره مانده ام ، به دود ِ سبز ِ سیگاری که ،  یک سیگار نیست! دغدغه های مردی بیست و چند ساله است که می پندارد زندگی هم مانند دیوارهای دبیرستان ِ اوست که هر روز جسارت ِ کفش های کتانی اش را ، بر شانه هاشان احساس می کردند...

تو در خانه و خیابانی دور خفته ای و من بر جنازه ی خوابم ایستاده ام با روان نویسی خونین و بر کاغذ چند عبارت ِ خط خورده ، چیزی نیست...

منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلدر این ساعت ِ شب
برچسب ها : خفته ,خاطر ,ساعت ,خفته باشی ,باید خفته

مژده پیرهنی نیست میان من و تو

:: مژده پیرهنی نیست میان من و تو

چه بگویم 

سخنی نیست میان من و تو

جای عاشق شدنی نیست

میان من و تو


آن قدر درد کشیدیم که یعقوب

شدیم

مژده پیرهنی نیست

 میان من و تو


سال ها می شود 

از رفتن تو می گذرد

خبر از 

آمدنی نیست میان من و تو


آن قدر دوست نبودیم

که 

دشمن باشیم

دشمنی با تو منی ، نیست میان من و تو


خواستم

با تو بگویم

که دلم گفت:

بگو...

چه بگویم

سخنی نیست میان من و تو

منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلمژده پیرهنی نیست میان من و تو
برچسب ها : میان ,نیست میان ,پیرهنی نیست ,مژده پیرهنی ,سخنی نیست

:(:

:: :(:

گفت: واقعا دوسش داری؟

گفتم: نمیدونم، صبحا براش دعا میکنم که روز خوبی داشته باشه و دلش بخنده، شبا از پنجره اتاقم به آسمون نگا میکنم و از خدا میخوام خوابای خوبی ببینه، تو دلم حسودی میکنم به همه آدمایی که اون دوس داره و به همه خیابونایی که توش قدم میذاره و به همه چشمایی که میتونن یه دل سیر نگاش کنن. حسرت میخورم به همه کسایی که اجازه دارن دوسش داشته باشند و زندگیشونو بریزن پاش. دعا میکنم دوس داشتنی ترین مخلوق خدا باشه و خوشبخترین آدم...

گفت: تهش چی؟

گفتم: تهش چه اهمیتی داره ؟

منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گل:(:
برچسب ها : میکنم

همه روزی میروند

:: همه روزی میروند

همه روزی میروند و فراموش میشوند..

به این فکر کن جوری که میروی پل های پشت سرت را نابود نکنی شاید حتی خاطره ای تو را باز گرداند..

به این فکر کن جوری که میروی دلش را نشکنی هرچه باشد جواب همه ی کارهایت را در همین دنیا خواهی داد..

به این فکر کن اعتمادش را از بین نبری چون برای ساختش دروغ ها تظاهر های زیادی را انجام داده ای..

موقع رفتن خوب فکر کن..نگذار کسی از رفتنت شاد باشد..چنان برو که وقتی به یادت افتاد لبخندی بزند و بگویید یادت بخیر..نه بغض کند و دنبال قرص هایش بگردد و فندکش را پیدا کند و آخرین سیگارش را دود کند..



منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلهمه روزی میروند
برچسب ها : روزی میروند

لگد خوردم، میان آرزوهایت، نفهمیدی!

:: لگد خوردم، میان آرزوهایت، نفهمیدی!

مثلِ صدایِ ضجه­ ی یک بره با دو گرگ

از من گریخت، رفت به سمت منی بزرگ

از من که در ادامه­ یِ خود، یک مَن زن است

از من که بی­کسیم برایش مبرهن است

از من گذشت عاقبت ­اش با تنی بزرگ

از من گذشت، این منِ فعلی خودِ منم

از من که بی­ ادامه ­ترین مردِ یک زنم

از من گذشت با منِ بی­ من، منی ­بزرگ

از من کشید دست همان شب که من نبود

از من برید دل بخدا این زنِ حسود

از من که هیچ وقت تو را نیستم کسی

از من که بعد خستگی­ ام می­رسی

از من که ­سال­ها به کسی دل نبسته ­ام

از من که از تمامِ زوایات خسته ­ام

از من که با تمامِ خودم قهر کرده ­ام

از من که قول داده به من بر نگرده ­ام

از من که هیچ ­وقت مرا دوستم نداشت

از من که داغِ بی­ کسی بر سینه­ ام گذاشت

( از من، چگونه این همه تنها بمانم ­ات

باید دوباره من از اول بخوانم­ ات)

.

.

.

از من رسید هیچ منی نیست بینِ ما

باور بکن جز تو زنی نیست بینِ ما

از من نوشت هیچ تنی نیست بینِ ما

از من گریخت، رفت به یک من دچار شد

سوتی کشید و بعد شبیهِ یک قطار شد

سوتی کشید و منتظر دیدنم نماند

سوتی کشید و قبل تر از من سوار شد

سوتی کشید و رفت منی که به من رسید

سوتی کشید و خستگی­ اش را ادامه داد

سوتی کشید و روی سرِ من هوار شد

سوتی کشید و شعر به اندوهِ زن رسید

( من روی نیم­کت به منَ­ ات فکر می­نم...)

منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گللگد خوردم، میان آرزوهایت، نفهمیدی!
برچسب ها : کشید ,سوتی ,رسید ,بینِ ,سوتی کشید ,نیست بینِ

رو دخترم اسمتو میذارم ...

:: رو دخترم اسمتو میذارم ...

بعد از تو زن میگیرمو میرم، این شهر دیگه جایه موندن نیست

با هر کی خواستی شهرو قسمت کن، این خاطرات دیگه واسه من نیست

میشم یه مرد سردو معمولی، مردی که آب روی آتیشه

رو دخترم اسمتو میذارم، حتی زنم هم عاشقت میشه


چقدر خوبه این آهنگ، دانلود آهنگ از دست رفته از کامران رسول زاده

منبع : یک فاجعه زیبا ... | گربه و گلرو دخترم اسمتو میذارم ...
برچسب ها : دخترم اسمتو

محل قرارگیری آمارگیر www.datagozar.com

پاپ کده | کسب درآمد از پاپ آپ چیست , کسب درآمد از پاپ آپ در بلاگفا , کسب درامد از پاپ آپ خارجی , کسب درآمد با پاپ آپ , اس پاپ آپ - سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد ازطریق پاپ آپ , کسب درآمد از اینترنت پاپ آپ , کسب درامد اینترنتی پاپ اپ , اموزش کسب درامد از پاپ اپ , نحوه کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از پاپ آپ , بهترین سایت کسب درآمد از پاپ آپ , اسکریپت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از پاپ اپ فیس نما , بهترین سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد بالا از پاپ آپ , بیشترین کسب درامد از پاپ اپ , کسب درآمد از بهترین پاپ آپ ها , بهترین سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , چگونه از پاپ اپ کسب درامد کنیم , نحوه کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درامد از طریق پاپ آپ - poppop , معرفی سایت های کسب درآمد از پاپ آپ , معرفی سیستم کسب درآمد از پاپ آپ , سامانه کسب درآمد از پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ , سیستم کسب درآمد از طریق پاپ آپ , کسب درآمد از راه پاپ آپ , سایت کسب درآمد از پاپ آپ شرکت راه گستر قرن , چگونگی کسب درآمد از پاپ آپ , کسب درآمد از تبلیغات پاپ آپ